سرباز وطن
یاد باد ان عاشقان خاک ایران یاد باد حرمت خون شهیدان یاد باد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری




طبقه بندی: مهدویت، 
برچسب ها: دعای فرج،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ توسط حامد یوسفی امیری

این پست ثابت می باشد. برای دیدن مطالب جدید به پایین صفحه مراجعه کنید.

تاریخ تولد: 1339/1/11


تاریخ شهادت: 1365/4/10


محل شهادت: ام الرصاص

وصیتنامه ی سردار شهید علیرضا یوسفی امیری  

« من‌ طلبنی‌ وجدنی‌ و من‌ وجدنی‌ عرفنی‌ و من‌ عرفنی‌ عشقنی‌ و من‌ عشقنی‌ عشقته‌ و من‌ عشقته‌ قتلته‌ و من‌ قتلته‌ فعلی‌ دیته ‌و من‌ علی‌ دیته‌ فانا دیته »‌(حدیث‌ قدسی‌)


هر كس‌ كه‌ مرا طلب‌ كند، خواهد یافت و هر كس‌ كه‌ مرا بیابد، خواهد شناخت‌ و هر كس‌ كه‌ مرا بشناسد، عاشقم‌ خواهد شد و هر كس‌ كه‌ عاشقم‌ شود، عاشقش‌ خواهم‌ شد و هر كس‌ عاشقش‌ گردم‌، او را خواهم‌ كشت‌ و هر كس‌ را كه‌ بكشم، دیة‌ او برگردن‌ من‌ خواهد بود و هر كس‌ كه‌ دیه‌اش‌ بر گردن‌ من‌ باشد، دیه‌اش‌ را خواهم‌ پرداخت‌، پس‌ من‌ دیه‌اش‌ هستم‌.






ادامه مطلب...

طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: سردار شهید علیرضا یوسفی امیری، روحانی شهید علیرضا یوسفی امیری، شهدای بابل، شهدای امیرکلا،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
شهید محمد امیریان در سمت راست و شهید جاوید الاثر حسن خبازنیا




طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: شهید محمد امیریان، شهید حسن خباز نیا،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
اهنگ فوق العاده از حامد زمانی. پیشنهاد میکنم دانلود کنید

لینک دانلود: http://opload.ir/downloadf-578ba39eac231-mp3.html




برچسب ها: حامد زمانی، دانلود حامد زمانی، دانلود اهنگ نفس تازه کنیم حامد زمانی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
نمیدونم از کجا شروع کنم. نمیدونم چرا وضع حجاب تو جامعه ی ما اینجوری شد? نمیدونم به کجا داریم میریم? اخه یقه ی کیو باید گرفت? مسؤلین مقصرند? مراجع مقصرند ? مردم مقصرند یا همه?  مامورای نیروی انتظامی گلایه دارند که به ما میگن حق برخوردو دستگیری ندارین. به سپاه و بسسج که مجوز برخورد نمیدن. جلوی تاسیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر که سنگ اندازی میکنن مردمم که انگار تذکر دادن یادشون رفته. به کجا داریم میریم? وقتی به خودت فشار میاری تا خودتو اروم کنی و با ارامش و احترام به سه تا خانومه خیلی بد حجاب  تذکر میدی با پر رویی تمام میگن به تو ربطی نداره. تو چیکاره ای که من چیجوری میایم بیرون. دوست داریم اینجوری بیایم بیرون. توام باید بغض کنی و سرتو بندازی پایین و بری چون هیچکس و هیچ جا پشتت نیست. واقعا وقتی تو خیابون میریم احساس میکنیم تو یه مملکت اسلامی هستیم که  به خاطرش اینهمه شهید دادیم?

اللهم عجل لولیک الفرج



نوشته شده در تاریخ جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط حامد یوسفی امیری
سردار پاسدار سید جلال حبیب الله پور از رزمندگان لشکر 25 مازندران در دفاع از حرم حضرت زینب (س) به درجه رفیع شهادت رسید 

 

 

بی بی جان: 

 

سرمان هم برود باز محال است جهان              توی تاریخ ببیند حرمت فتح شده



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد یوسفی امیری



نوشته شده در تاریخ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد یوسفی امیری
در اینده ممکن است افرادی اگاهانه یا از روی نا اگاهی در میان مردم مردم این مساله را مطرح نمایند که ثمره خون ها و شهادت و ایثار ها چه شد؟  این ها یقینا از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بی خبرند و نمی دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است وسر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است، حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع ان لطمه ای وارد نمی سازد.

 

قسمتی از پیام امام به مناسبت قبول قطعنامه



نوشته شده در تاریخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ توسط حامد یوسفی امیری

 

ديروز ازهرچه بودگذشتيم

امروزازهرچه بوديم گذشتيم

 انجاپشت خاكريزبوديم واينجادرپناه ميز

ديروزدنبال گمنامي بوديم و امروزمواظبيم ناممان گم نشود

جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بوميدهد

آنجا درب اتاقمان مينوشتيم يا حسين فرماندهي از آن توست

الان مينويسيم بدون هماهنگي واردنشويد

الهي نصيرمان باش تا بصير گرديم

بصيرمان كن تا ازمسيربرنگرديم

آزاد(رها) مان كن تا اسيرنگردیم



نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۳ توسط حامد یوسفی امیری
سلام اقا ...

ساعت دو بعد از ظهر سر سفره ناهار بودم داشتم اولین قاشق غذارو تو دهنم میزاشتم که تو

اخبار شنیدم که شما عمل کردینو رو تخت بیمارستانین.  قاشق از دستم افتاد و بغض گلومو

گرفت اقا. دیگه نتونستم لب به غذا بزنم. بغض داشت خفم میکرد تا رفتم تو اتاقمو مداحی برادر

مطیعی رو گزاشتم ( رهبر من طلایه دار لاله هایی  امید قلب عاشقایی ....)  بغضم ترکید و یه دل

سیر گریه کردم.

تنم میلرزید اقا. وقتی پدرم برام تعریف میکرد زمانی که حضرت امام تو بیمارستان بودن چه حال

و هوایی داشتن خوب درک نمیکردم تا زمانی که ....

الهی ما پیش مرگت بشیم اقا. الهی میمردم نمیدیدمت رو تخت بیمارستان. ایکاش میتونستم از

نزدیک ببینمت اقا تا دلم اروم بگیره ولی فکر کنم بیشتر اتیش میگیرم.

 بزرگترین ارزوی من شهادت در راه شما و انقلاب اقا.  شما که انقدر مهربونی واسه شهادت من دعا کن.

 

اللهم احفظ قائدنا و سیدنا و مرجعنا الامام خامنه ای ( مدظله العالی)



نوشته شده در تاریخ یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ توسط حامد یوسفی امیری



نوشته شده در تاریخ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری
فتح الفتوح اگر به معنای پیروزی پیروزی هاست، نه در ژنو که در محراب مسجد جامع خونین شهر رقم خورد.

درود خدا بر شهدائی که از جاده اهواز-خرمشهر تا بلندای اسمان پل زدند.

باورم بود فتح الفتوح کار بچه های خاکی انقلاب بود که اخم شان برای دشمن بود و تبسمشان برای ما.

جان خود را نثار دوست کردند، بی محمد جهان ارا،شهر را ازاد کردند،لیکن در عوض صد ها امتیازی که از دشمن گرفتند،یک امتیاز کوچک به دشمن ندادند.  جان برای دوست دادند،اما امتیاز به دشمن ندادند.

حقا که فتح الفتوح یعنی این.....





برچسب ها: ژنو، فتح الفتوح، شهید،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟ 

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار گرفته(بعضا آب رفته اند) !

پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

اینجا به کسی بگویی : خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند...به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...به همین سادگی

داغ بر دلم مانده ...

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ! به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ...

راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد ! "فیس بوک" را میگویم

شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ... زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ... فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

این هم به نام آزادی !!! ... 

این نظام را اعتقاد نگاه داشته... به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ... زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ... آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...(هرزه بودن هنر است !)

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...

یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا ... خدا صبرت بدهد ... .




طبقه بندی: دفاع مقدس،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری
از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .
خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ،
پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.
گذشت .
روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست. در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد.
مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت.
عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.
همه رفتند. گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد. گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد. استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت:
ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش .
ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.




طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: شهید، شهید گمنام، دختر شهید،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری




طبقه بندی: دفاع مقدس،  دل نوشته، 
برچسب ها: شهادت،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری

                                             بسم رب الشهدا والصدیقین

زمزمه هایی از احتمال حمله امریکا به سوریه به گوش میرسه. این مزدورهای مستکبر هنوز

 مردانی از جنس مقاومت رو نشناختن. دلم میخواد از سینه در بیاد وقتی فکر میکنم اگر امریکا

 همچین غلطی بکنه و اقا امر جهاد بدن بریم و قدرت اسلام و مقاومت رو به این دشمنای اقا امام

 زمان نشون بدیم. انگار بوی ظهور تو هوا پیچیده. "اونایی که اهل دلن مطلبو گرفتن"


اللهم ارزقنی توفیق الشهادت


اللهم احفظ قائدنا و سیدنا و مرجعنا الامام خامنه ای(مدظله العالی)


حامد یوسفی امیری 1392/6/5




طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست
او در این معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست
در رثایم بنویسد که شاعر بوده است

بنویسید اگر شعری از او مانده بجای
مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست
بنویسید در این مرحله کافر بوده است

غزل هجرت من را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مهاجر بوده است 

شاعر: شهید بسیجی محمد عبدی
محل شهادت : سیستان و بلوچستان
شهادت صبح روز جمعه 16بهمن ۱۳۷۷در مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر




طبقه بندی: دفاع مقدس،  دل نوشته، 
برچسب ها: شهادت،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری

واقعاً حق با رهبر انقلاب است؛ «بيمار به دنيا آمده جريان روشنفكري در كشور ما». بيمار به دنيا آمده، بيمار زندگي مي‌كند و بيمار مي‌ميرد.

چند وقت پيش گروهي از روشنفكران، نامه‌اي به اوباما دادند و از او خواستند كه تحريم را بردارد، البته كمي تا قستمي با خواهش و التماس!

ماجرا از درخواست مغز متفكر اصلاحات شروع شد. سعيد حجاريان طي نامه‌اي از روشنفكران خواست... يعني تلويحاً همين را خواست، ولو يك بار كه شده، با غم و درد مردم همدردي كنند و به جاي عافيت‌طلبي، نامه‌اي به اوباما در زمينه تحريم بنويسند و...

اصولاً چرا چنين درخواستي مطرح مي‌شود؟! مي‌دانيم كه روشنفكران همواره به كنج دنج‌نشيني متهم‌ هستند. قطعاً نگارش چنين نامه‌اي در زدودن اين اتهام بي‌فايده نيست. به هر حال، وقتي مردم با خود زمزمه كنند، «چه عجب! عاقبت يك صدايي هم از اين جماعت درآمد» براي روشنفكران خالي از فايده نيست. من حالا در اين باب، زياد كاري با متن عاجزانه بلكه ذليلانه‌نامه روشنفكران به اوباما ندارم. بالطبع، كار دشمني امريكا با ملت نستوه و مقاوم ايران، فزون‌تر از آن است كه تو روشنفكر‌برداري به اوباما نامه بنويسي؛ «سر جدت، اصلاً قسم به هر كه دوست داري، بيا و از خر شيطان پياده شو!... و سايه شوم تحريم را از سر ما بردار!... و به ما رحم كن!...».

اوباما هم بگويد، «چشم! حالا چون شماييد، تحريم را بي‌خيالي طي مي‌كنم!...».

گفت: «از قضا سركنگبين، صفرا فزود»... اتفاقاً اين نامه بهتر نشان داد كه چرا هرگز رابطه درستي ميان روشنفكران و آحاد ملت ايران برقرار نبوده و نيست!

في‌المجلس جا دارد از اين حضرات روشنفكر سؤال كنيم:

يك: ما 33 سال است در تحريم دشمن قرار داريم، نه سه سال. شما خوبان نازنين، تا الان كجا تشريف داشتيد؟! آن روز كه امريكا هواپيماي مسافربري ما را زد، شما كجا تشريف داشتيد؟! آن روز كه بچه‌هاي همين مردم در كربلاي 5 با مخرب‌ترين سلاح‌هاي شيميايي، جانباز شدند و ديگر تا آخر عمر، هرگز نتوانستند نفسي به راحتي بكشند، شما كجا تشريف داشتيد؟! البته نه، اشتباه نشود! ما خود به خوبي مي‌دانيم كه توقع جبهه و جنگ از امثال شما نازك نارنجي‌ها، اصولاً خنده‌دارترين چيز ممكن است، اما اينقدر هم آيا شرف نداشتيد كه نامه‌اي، بيانيه‌اي، مرقومه‌اي خطاب به سران غرب بنويسيد كه چيست اين جنگ نابرابر؟!

دو: تحريم، مقاومت ملت ايران را نشانه رفته، عجبا كه صداي شما درآمده!

واقعاً تحريم چه كار دارد با شما كه همواره يك پاي‌تان بيرون مرز بوده و آماده براي فرار؟! اساساً كي آغوش كاخ سفيد، روي شما بسته بوده كه حالا از تحريم، جان به لب شده‌ايد و به اوباما نامه مي‌نويسيد؟!

سه: مع‌الاسف آنچه دشمن را در عداوت خود، من جمله همين اتخاذ تحريم، جسورتر مي‌كند، بيش از هر چيز - تأكيد مي‌كنم، بيش از هر چيز- وجود عناصر سست‌ايمان و كم‌مايه در داخل است. شما و مشي ذليلانه‌تان در همين فتنه 88 كه باز هم مثل هميشه، رأي و راه ملت را به دشمنان ملت فروختيد، ستون پنجم تحريم هستيد، نه احياناً عاملي براي كاهش تحريم. از قضا، امريكا يكي هم به خاطر اميد به سست‌عنصري جريان روشنفكري وابسته (و دست بر قضا، به خاطر اينكه مي‌دانست و مطلع بود متأثر از ازدياد تحريم، چنين نامه‌هايي در راه است!) بيشتر بر تنور تحريم مي‌دمد و خوب مي‌داند در داخل ايران، هستند كساني كه به جاي پاره‌كردن امان‌نامه، نامه عاجزانه روانه كاخ سفيد كنند.

چهار: اگر تا امروز، مچ تحريم را «مقاومت» خوابانده، باز هم مي‌تواند. مي‌ماند كف مرتب ما براي جماعت روشنفكر كه بعد از 33 سال فهميد ملتش در تحريم دشمن است! منتها چه فهميدني كه بيشتر به نفهمي شبيه است! اينكه شما نوشتيد «نامه عليه عداوت دشمن» نبود، «ناله‌عليه مقاومت دوست» بود...

آري! شما براي اوباما نوشتيد كه تحريم كن فرمانده! ما در اينجا، هواي تحريم تو را داريم...




طبقه بندی: سیاسی، 
برچسب ها: تحریم،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری

بسم الله الرحمن الرحیم

چند وقتی است وقتی خبر پیدا شدن پیکر شهدای دفاع مقدس منتشر میشود عده ای کج اندیش شبهه ای راه می اندازد که از کجا معلوم این پیکر شهدای ایرانی باشد یا اجساد عراقی. 

توضیحی برای بر طرف کردن این شبهه برای شما دوستان عزیز:


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در هنگام جنگ تحمیلی هشت ساله رژیم صدام علیه ایران به دلیل نامساعد بودن وضعیت جغرافیایی مناطق عملیاتی، حجم آتش دشمن و قرار گرفتن شهدا در محدوده‌ای بین نیروهای خودی و دشمن، امکان جابه‌جایی و انتقال ابدان شریف تعداد زیادی از شهدا فراهم نشد.


بعد از پذیرش قطعنامه 598 و پایان گرفتن جنگ تحمیلی یکی از مهمترین موضوعاتی که در دستور کار مسئولین نظام اسلامی قرار گرفت، تلاش برای تفحص(جستجو) و کشف مفقودین جنگ تحمیلی بود. بر همین اساس  کمیته جستجوی مفقودین با مسئولیت سردار سیدمحمد باقرزاده در ستاد کل نیروهای مسلح شکل گرفت.


با توجه به اینکه در جریان تفحص پیکر مطهر شهدا، جنازه سربازان عراقی هم کشف می‌شود، تشخیص پیکر شهدا با اجساد عراقی از موضوعات مهمی است که مورد توجه جستجوگران قرار می‌گیرد. در این رابطه تفاوت‌های آشکاری بین پیکر شهید و جسد عراقی وجود دارد که در ادامه به آن اشاره می‌شود.






ادامه مطلب...

طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: شهید، سرباز وطن، دفاع مقدس،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری

          کم کم غروب ماه خدا دیده می شود ………. صد حیف از این بساط که برچیده می شود


   در این بهار رحمت و غفران و مغفرت ………. خوشبخت آن کسی ست که بخشیده می شود




برچسب ها: عید فطر مبارک، تبریک عید فطر،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری
نوشته شده در تاریخ شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری


فرمانده لشكر 27 محمدرسول‌الله(ص)

 

به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سال هاي نوجواني با شركت فعال در هيات هاي مذهبي و كلاس هاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت. پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.





ادامه مطلب...

طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: حاج احمد متوسلیان،
نوشته شده در تاریخ جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ توسط حامد یوسفی امیری
      تا در سینه ی ما شور حسینی است                      هرگز زمان صلح حسن نیست


حتی اگر ببندند بر روی ما شریعه              بیعت نمی کند با طاغوت دست شیعه



سردار سرلشگر حاج قاسم سلیمانی




طبقه بندی: دفاع مقدس، 
برچسب ها: سردار سرلشگر حاج قاسم سلیمانی،
قالب وبلاگ